اگر گروه علوم اجتماعي دانشگاه آزاد اسلامي قوچان قبول كنند موضوع پاياننامهام با عنوان «بررسي انتقادی نظریات و دیدگاههای ارتباطی مکتب فرانکفورت» است. كه در اينجا خوب ديدم بخش «بيان مسئله» آن را بياورم. از اين پس بخشي از مطالب وبلاگ در مورد نبرد خونين من با اين پاياننامه خواهد بود.
در پي ناكارآمدن مطالعات تجربي، مطالعات انتقادي از اهميت فراواني برخوردار شده است. بخش قابل توجهي از انديشمندان و محققان جهان به مطالعات انتقادي روي آوردهاند. در ادبيات روشنگري، نقد به معناي «داوريكردن اثر فكري يا پديدههاي اجتماعي» به كار ميرفت كه ريشه در واژة يوناني Ksites به معناي جداسازي يا داوري دارد. در حوزة ارتباطات، مطالعات انتقادي پديدهاي جديد است كه ريشه در نقد ماركس از نظام سرمايهداري دارد؛ يعني بررسي نقش ارتباطات در پيشرفتهاي سرمايهداري و گسترش استعمارگري آن نظام و تبيين همبستگي ميان توسعهيافتگي و توسعهنيافتگي. در حقيقت اساس مطالعات انتقادي ارتباطي، نقد مطالعات تجربي و پوزيتويستي ارتباطي است كه از سوي بزرگاني همچون هارولد لاسول، پل لازارسفلد، ويلبر شرام و برنارد برسلون ارائه شده بودند كه به شاخههايي همچون نقد تاريخي، نقد ايدئولوژيك، مكتب فلسفی فرانكفورت Frankfurt School، مطالعات فرهنگي(كه به شاخههايي همچون مكتب مطالعات فرهنگي بيرمنگام انگليس، مكتب مطالعات فرهنگي امريكا، شاخة ساختارگرايي فراسوي تقسيم ميشود و اقتصاد سياسي ارتباطات كه بسيار به ماركسيسم ارتدوكس نزديك است)، و... ميشود.
از زمان انتخابات دوم خرداد 76 بود که رسماً پا به جهان سیاست نهادیم و شدیم چریکهایی که میخواهند تمام حباب خاک را بر شانههای خود بشانند تا باورشان کنند. به گرگان که مهاجرت کردم فقط به خاطر روزنامهنگاری بود. این جا مقیم شدم و شدم یک روزنامهنگار سیاسی. اما در آن سالها از همه سیاست، به دنبال روزنامهنگاریِ سیاسی بودم همین؛ مثل بسیاری از همه قطاران و همسالان خودم حداقل در استان. و صد البته نخواستیم که از نمد روزنامهنگاری برای خود کلاهی بدوزیم، که دوختند و دارند میدوزند.
دنیای امروز برخلاف آن که برای خطاب آن اصطلاحات و عبارات خاص و حتا غامضی نظیر مدرنیسم، پست مدرنیسم، عصر انفجار اطلاعات و... بکار می برند اما هم چنان همان دنیای ساده و بسیطی است که پدران و اجداد ما داشته اند و طول و عرض آن، پیدا. به شرط آن که چند ویژگی و شروط را رعایت نماییم. یکی از ویژگی های مهم دنیای متاخر، گردشگری و یا به معنای اخص آن جهانگردی است. هرچند این پدیده ی انسانی عمری به درازای عمر آدمیزاد دارد. طی قرون گذشته ابن خلدون- ابوریحان بیرونی- سعدی- هرودوت- ناصرخسرو- مارکوپولو- و... بسیار کسان از اندیشمندان، بزرگان و همه مردم می توان نام برد و اشاره کرد که به گردشگری شهره هستند. تا جایی که در قرآن کریم نیزآمده است: قل سیروا فی الارض.
Postpr: semantics public relations
مقدمه
با انتشار کتاب «موج سوم» آلوین تافلر، زبان و ادبیات بشر رنگ و بوی دیگری یافت. شاید بتوان گفت که این کتاب نمایانگر مهمترین نظریه تافلر است که موج سوم را به دو موج بزرگ دیگر در توسعه بشر افزوده است1. البته «تئوری دهکده جهانی» مارشال مک لوهان2 و «تئوری کومه های شخصی» مانوئل کاستلز 3 را نیز باید به آن افزود. مک لوهان، که غالباً به عنوان پیشگوی عصر الکترونیک از او یاد می شود، بیان داشت: «رسانه خود پیام است»، همه فقط گوش کردند. اما نمی دانستند که آن چه در عرصه تکنولوژی و ارتباطات از پی می آید نه یک بار، بلکه صدها بار صحت گفته او را اثبات می نماید.
چند ماه پیش می خواستم مطلبی در مورد چت chat گفتگوی اینترنتی بنویسم که متاسفانه نشد و تنها چند یادداشت کوچک از آن فکر، باقی ماند که همان چند خط را برایتان می آورم. به نظرم تاکنون از این جهت به چت نگاه نشده بود. در مورد مینی مالیسم یا کمینه گرایی هم بگویم: مکتب هنری است که اساس آثار و بیان خود را بر پایه سادگی بیان و روشهای ساده و خالی از پیچیدگی معمول فلسفی و یا شبه فلسفی بنیان گذاشتهاست.
پیش شماره سوم. چهارم مهر هفتاد و هشت بود که اولین مطلب من در روزنامه گلشن مهر چاپ شد. آن موقع دانشجوی ادبیات بودم و در وادی داستان و شعر. از طریق برادرم احمد و دوستم سید مهدی جلیلی با آقای جهانگیری آشنا شدم. ایشان در آن زمان مسئول بازرسی بانک ملی استان گلستان بود و مشاور مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان در امور انجمن های ادبی. آقای قلیشلی که خود در وادی شعر و ادب بود. آقای جهانگیری دوست احسان مکتبی و مسئولیت صفحه ادبی گلشن مهر را بر عهده داشت. پس از آن بود که با یک تک زنگ آقای جهانگیری به گرگان آمدیم و در گلشن مهر ماندگار شدیم.
در دوره خاتمی نظریه ای مطرح شد که توسط جامعه شناسانی نظیر غلامعباس توسلی رد شد. نظریه فروپاشی اجتماعی در ایران در زیر سایه کاریکاتور شبیه حضرت امام(ره) در یکی از روزنامه های دوم خردادی گم شد. اما اگر فرضاْ ما هم قبول داشته باشیم که ساختار اجتماعی جامعه ایرانی بر اثر حوادث پس از پیروزی انقلاب اسلامی سالم و بی نقص مانده است اما مطمئناْ و به ویژه در دولت کنونی دچار فروپاشی اخلاقی در جامعه ایرانی شده ایم. البته این که می گویم طی کنونی نهم منظورم بر این نیست که تنها این دولت دچار چنین مشخصه ای شده بلکه کلیت جامعه و کلیت سیاست در ایران چنین شده اند. به نظر برخی سیاسیون اخلاقیات و مکارم اخلاقی جایی در سیاسی ندارد در حالی که حتی در کشورهای توسعه یافته نظیر آمریکا حداقلی از مکارم اخلاق مشاهده می شود.
در ایران امروز اقتصاد، سیاست، فرهنگ، دین و... بسیاری از حوزه های انسانی و تجربی دچار تشتت و فروپاشی اخلاقی شده اند. و آن چه که به عنوان توسعه علمی و فناوری های نانو ذکر می شود هرچند من امیدوارم اما به نظر توسعه اکواریومی و دوپینگی به نطر می رسد. سیاستمداران به راحتی دروغ می گویند، به راحتی رنگ عوض می کنند، به راحتی به پست و مقام می رسند و... یعنی چطوری؟!! قبول دارم در کلیت دولت خاتمی این اوضاع و احوال کمتر بود اما در آن زمان نیز چنین ویژگی به چشم می آمد. اتفاقاْ آمار قابل توجه ای چون افزایش نرخ طلاق، دورویی، دروغ گویی، چاپلوسی، افزایش آمار بزهکاری، پایی آمدن سن بزهکاری، اضمحلال فرهنگی قومی در ایران، نابودی خرده فرهنگ ها و گویش ها و زبان ها و.. همه و همه در حوزه فروپاشی اخلاقی دیده می شوند. فروپاشی اخلاقی ابتدای فروپاشی اجتماعی است. دین وارونه می شود، ملعبه می گردد و در خدمت امور سیاسی قرار می گیرد.
عمق و ژرفای فروپاشی اخلاقی طی چند سال گذشته به ویژه در ایام تبلیغات انتخابات بیش از همه خود را نشان می دهد. در حالی که قرار بود و هست که ما نسخه اخلاقی تر از سیاست و حکومت را به جهان عرضه کنیم. به راستی ما با خود چه می کنیم؟
یکی از اشکالات و کمبودهای جدی اطلاع رسانی مجازی در استان گلستان، عدم حضور زنان است. من این مساله را از منظر فمنیسم و حتی شکل رقیق تر آن یعنی دفاع از حقوق زن نمی گویم. بیشتر از این منظر که زنان و دختران گلستانی بخشی از جامعه انسانی استان هستند. من تاکنون به جز وبلاگ "زنان گلستان" وبلاگ دیگری از آنان ندیده ام که در آن نیز خبری از معرفی مدیر و یا مدیران آن نیست. این در حالی است که خبرنگاران خوبی در مطبوعات استان اعم از اصلاح طلب و اصولگرا مشغول کارند. در دنیای مجازی استان صدای زنان شنیده نمی شود.
این هم مطلب من با موضوع عاشورا که از طرف روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان گلستان در سایت میراث آریا منتشر شده است:
فرهنگ و آداب و آیین مردم استان گلستان در مناسبت ها، باورها و مراسم مختلف سوگواری همگی سینه به سینه از زبان مردم قدیم منتقل شده اند و بیانگر آداب و رسوم مردم این استان اند. از جمله این مراسم، آیین ها و آداب و رسوم مردم استان در ایام محرم است. مراسم ماه محرم در واقع بازسازی و یادآوری واقعه خونین کربلاست و پرشورترین این ایام از یکم تا دهم محرم به ویژه در روز نهم و دهم این ماه و اربعین امام حسین(ع) و یارانش است که در این ایام با برگزاری مراسم سینه زنی و زنجیرزنی، علم گردانی و تعزیه خوانی، واقعه خونین کربلا را در اذهان متبادر می کنند. در این ایام در همه شهرها و روستاهای گلستان در غم و ماتم فرو رفته و اقشار جامعه با پوشیدن لباس مشکی و آویز کردن پرچم سیاه برسر درب خانه و مکان کسب تجاری، سردرب مساجد و حسینیه ها خود را در ایام سوگواری سهیم می دانند.
مرگ بر پروستريكا
معمولن داستان را با اين فرض شروع مي كردم كه دشمنان واقعي اش طرح، شخصيت پردازي، مكان و مضمون اند. وقتي اين عناصر آشنا را فراموش كنيم باقي مي ماند جوهر داستان كه آن هم جزء بينشvision)) و ساختار چيز ديگري نيست.
جان هاوكز 1960
آن چه در داستان هاي "بيهوده گي هاي يك قاب" بارز است عنصر تصادف است كه مناسبتي در روابط شخصيتي و موقعيتي پيدا نمي كند. پل استر در سه گانه نيويوركي خود مبنا را بر تصادف مي گذارد، كاري در جهت از اصالت انداختن پديدها و واقعيات است و بيشتر بازنموده اي از انسان معاصر . حوادث غيرمنطقي بدون هيچ خط سير داستاني. تصادف اساساً ايجاد تقابل مي كند بين آن چه كه فكر مي كنيم و آن چه احتمالن پيش مي آيد. اما در داستان هاي"بيهوده گي..." باعث ساخت جهان درون متني نمي شود. بيش تر احساس مي شود داستان هاي هستند كه از داخل ادبيات بيرون آمده اند حتا سعي بر دادن اطلات به شكلي تدريجي و موقعيتي هم نمي كند و امكاني بر internal linking(هم پيوندي دروني) بين عنصر تصادف و دامنه ي داستان نيست.
پايان هاي غيرمنتظره و نامتجانس با روند داستان. پايان هاي آگاهانه و الصاقي از يك جايي به بعد داستان پيش نمي رود و دقيقاً همان جا نويسنده نقطه ي پايان را مي گذارد. درك ناصواب از به كارگيري زبان و اجراي آن و آيا اساساً داستان زبان صرف است يا امكاناتي براي برساختگي؟ خام دستانه است اگر بگويم اين ها داستاني براي هيچ هستند كه آن نوع داستان امكانات زباني، لحن، فضا و استراكچرال خود را دارند و "اجرا" برايش حايز اهميت است. در مجموعه"بيهوده گي..." انگار هيچ فكري براي پيش برد روايت نيست- هر چند معتقدم اساساً روايتي اتفاق نمي افتد- جمله ها به موقعيت هم كمك نمي كنند. انگار از ميان انباشتي جمله تنها كنار هم نشسته اند. ايشان اصرار دارند به عنوان شاعر داستان را همان گونه پيش ببرد. به عنوان مصداق در داستان "صدراعظم و سلطانش" نوشته ی نیما صفار مي بينيم كه ويرانگري، تعليق روايتي زبان و حضور موثر خرده روايت هاي تلاشي كننده ي روايت مقتدر تمهيدات خلاقانه اي هستند به موازات حذف عناصر پيشين. "بيهوده گي..." دقيقاً حذف همين عوامل است بي آن كه به تمهيدات جايگزين بي انديشد . حتا در حالت راديكالي نويسنده اي مانند ريچارد براتيگان خود را مبرا نمي داند؛ او روايت را بر بستر و موقعيت )the inventedامر ساختگي) شكل مي دهد. به گفته ي ادوارد مورگان فورستر "همه ما اتفاق نظر داريم كه جنبه اساسي رمان، داستان سرايي آن، اما اين موافت را به طور مختلف در زبان مي آوريم" زباني كه اصلي ترين غايب داستان هاي "بيهوده گي..." است.
كاراكتر اصلي و عمده ي داستان ها قشري روشن- فكر و نخبه هستند آدم هاي كه منورالفكر به نظر مي آيند تا انتلكتوئل. يعني به عنوان كنش گر مطرح نيستند و هيچ تبيین فكري و خاستگاهي ندارند. حتا منورالفكري شان هم بروز خصيصه اي و تماتيك ندارد، تنها يك صفت كلي است به قول لوكاچ و باختين رمانی كردن آن.
به طور مثال "آواز كشتگان" و صراحتاً " آشوويتس خصوصي دكتر شريفي..." دكتر براهني روايت اين نوع آدم ها است. در حين استراتژي براهني در قبال امر "نوشتار" فضاسازي ها و شخصيت ها موقعيت ساز و كنش گر هستند و در فرآيند ديالكتيكي زبان بازخواني مي شوند. يا ترسيم فضاي خفقان و رعب در رمان "من، منصور و آلبرايت" خانم فرخنده حاجي زاده؛ او چنان استفاده اي زباني و جاندار از قتل هاي كرمان مي كند، استهزاي قدرت و نشان دادن ترس "قدرت" از فهم و انديشه ي شهروندان.
نهیليسم و ابزورد في نفسه يك مفهوم است؛ نه مصداق. "بيهوده گي..." اغراقي است كه در تظاهرات و جلوه هاي بيروني خلاصه شده است.